عضو شوید
عضویت سریع
آمار مطالب
آمار کاربران
کاربران آنلاین
آمار بازدید
.
یادتون باشه من آخرین نفری بودم که عید رو
بهتون تبریک گفتم
عشقم بعد ۸ ماه برگشته پیشـــــم
خدایا شکرت............................♡.♡.♡.♡.♡.♡.♡.♡
♥♡
گـوجه سبـزووووووووووووو میگـم
سه روز پدر، معلم و کارگر،
در هفته ی دوم اردیبهشت،
دولت این هفته را هفته ی بینوایان نامگذاری کرد
ایا میدانید نام روز مرد به روز هوای پاک تغییر
یافت؟؟؟؟
واسه اینکه همشون جورابای نو میپوشن که
بو نمیده
الان تو تنها فصلی هستیم که باباها نصفه شب
نمی تونن
بخاری یا کولر رو خاموش کنند.
فقط می تونند پنجره رو ببندند....
بابام: میخوام این ترم معدلت ۱۸ بشه....
من: باشه......
من این ترم معدلم ۲۰ میشه !
بابام: شوخی میکنی!؟
من: خودت سر شوخی رو باز کردی:|
بچه که خوابش میبره مادرش میاد آروم یه پتو میکشه روش
یه بوس کوچولوش میکنه میره…
حالا من که خوابم میبرد مادرم یه لحاف کرسیه ۲۰۰ کیلویو
از ارتفاع ۲متری زارت مینداخت روم
پشت بندشم بابام که مثلا حواسش نبود پامو لقد میکرد
بعد که من مثل جن زده ها میپریدم!
دوتائی با هم میخندیدن میگفتن :
پدر سوخته الکی خودشو به خواب زده بود!!
خاطرات جالب یک چت کننده حرفه ای در قالب شعر طنز
شدم با چت اسیر و مبتلایش
شبا پیغام می دادم برایش به من می گفت هیجده ساله هستم تو اسمت را بگو من هاله هستم بگفتم اسم من هم هست فرهاد زدست عاشقی صد داد و بیداد بگفت هاله زموهای کمندش کمان ابرو و قد بلندش بگفت چشمان من خیلی فریباست زصورت هم نگو البته زیباست ندیده عاشق زارش شدم من اسیرش گشته بیمارش شدم من زبس هرشب به او چت می نمودم به او من کم کم عادت می نمودم دراو دیدم تمام آرزوهام که باشد همسر وامید فردام برای دیدنش بی تاب بودم زفکرش بی خور و بی خواب بودم به خود گفتم که وقت آن رسیده که بینم چهره ی آن نور دیده به او گفتم که قصدم دیدن توست زمان دیدن وبوییدن توست زرویارویی ام او طفره می رفت هراسان بود اواز دیدنم سخت خلاصه راضی اش کردم به اجبار گرفتم روز بعدش وقت دیدار رسید از راه وقت و روز موعود زدم ازخانه بیرون اندکی زود چودیدم چهره اش قلبم فروریخت توگویی اژدهایی برمن آویخت به جای هاله ی ناز و فریبا بدیدم زشت رویی بود آنجا ندیدم من اثر از قد رعنا کمان ابرو و چشم فریبا مسن تر بود او از مادر من بشد صد خاک عالم بر سر من زترس و وحشتم از هوش رفتم از آن ماتم کده مدهوش رفتم به خود چون آمدم دیدم که اونیست دگر آن هاله ی بی چشم ورو نیست به خود لعنت فرستادم که دیگر نیابم با چت از بهر خود همسر بگفتم سرگذشتم را به راوی به شعر آورد او هم آنچه بشنید که تا گیرند از آن درس عبرت سرانجامی ندارد قصه ی چت
RSS